با توجه به نزدیک شدن کنکورهای سراسری در صدد کمک به دوستان کنکوری و پشت کنکوری مقداری تست ناقابل توسط اینجانب تهیه و تنظیم گشته که در ادامه تقدیم میشود.خواهشمند است پس از خواندن دقیق متن مربوطه گزینه ی مورد نظر را انتخاب کرده و درقسمت کامنت ها جواب های خود را بگذارید!(راهنمایی: جواب های درست پررنگ تر هستند!)
این خاطره ای که عرض می کنم مربوط به اردیبهشت امسال می شه که قرار بود 5 شنبه 19 اردیبهشت به همراه پدر گرامی عازم تهران شویم تا در نمایشگاه کتاب حضور پیدا کنیم.
یکشنبه ی همون هفته ای بود که قرار بود 5 شنبه اش بریم نمایشگاه و من داشتم با آخرین ولومی که تصور کنین برنامه ی سلام بهار رو نگاه می کردم که یکهو محسن گفت:بچه ها!ما فردا از ساعت 10 می ریم نمایشگاه کتاب!منتظرتونیم !حتما بیاین!
خب بعد از این حرف بود که فقط صدای جیغ من بود که تو خونه شنیده می شد داشتم از خوشحالی می مردم!بعد از تموم شدن برنامه به باباهه آویزون شدم که تورو خدا امشب با اتوبوس بریم تهران تا من فردا صبح برم نمایشگاه محسن و کیوان رو ببینم باشه باشه؟ولی پدر فرمودند که نمیشه!گفتم خب فردا صبح با هواپیما بریم تا ساعت 10 که میرسیم تهران من سریع بعدش برم نمایشگاه؟گفتن نه نمیشه می دونی فرودگاه تا خونه ی روناک و از اونجا تا نمایشگاه چقدر راهه؟نمیشه!بعد من گفتم خب با ترن ست بریم تا ظهر که میرسیم اونجا من میرم نمایشگاه !محسن و کیوان هم حتما تا عصری اونجا هستن و برنامشون رو همون جا اجرا می کنن!ها ها ها؟بله!همون طور که حدس می زنین بازم جواب پدر منفی بود!بعد من همین جوری که قیافه ی نالون گرفته بودم و داشتم خودم رو به زمین و زمان می کوبیدم هی می گفتم من محسن می خوام...من کیوان می خوام...من محسن می خوام...من محسن می خوام...من محسن می خوام...
سوال 1.فکر می کنید پدر گرامی در جواب بنده که رفته بودم رو اعصابشون چی گفت؟
1)دختره ی [...]! 2)خجالت نمیکشی جلو بابات هی اسم این پسر رو میاری؟
3)بابا جان میری دانشگاه اون جا محسن ها هستن! 4)اسغفرالله،لا اله الا الله
خب همون طور که فهمیدین من نتونستم برای دوشنبه تهران باشم و محسن و کیوان رو ببینم!این شد که به خواهر عزیزم سحر گفتم بره نمایشگاه و جای من ببینتشون و ازشون برای من و دوستام امضا بگیره و در ضمن عکس هدیه(یکی از دوستام که فتوکپی محسن هست رو به محسن نشون بده) و سحر هم مجبور شد کلاس بعداز ظهرش رو جابه جا کنه و بندازه صبح و ظهر هم بعداز امتحانش بره نمایشگاه!خلاصه ساعت 5 بود که سحر بهم زنگ زد و گفت پس اینا برنامشون ساعت چنده؟گفتم الان شروع می شه!گفت پس اگر تو استودیو بودن زنگ بزن بگو من برم خونه چون الان که هنوز نیومدن!گفتم باشه!حالا اونجا شلوغه؟در حال جیغ زدن گفت:شلوغه؟یک میلیون تا دختر همسن تو ریختن اینجا!غلغله است!خلاصه اینکه برنامه ی سلام بهار شروع شد و محسن کیوان تو استودیو بودن!تو نمایشگاه هم اعلام کردن که محسن کیوان نمیان تشریف ببرین خونه هاتون از تلویزیون برنامه رو ببینین!و به گفته ی سحر در عرض 1 دقیقه سالن از 1 میلیون تا دختر خالی شد!در ضمن یه دختره ای هم شروع کرده بوده زار زدن و پا کوبیدن که چرا نمیان من می خوام ببینمشون!
من قضیه ی این دخترو برای بابام تعریف کردم!
سوال 2.پدر بعد از شنیدن این قضیه چی گفت؟
1)دختره ی خل! 2)حق داشته بنده خدا!
3)اُ مای گاد! 4)اگه تو هم اونجا بودی بعید نبود این کارو می کردی!
چند وقت پیش بابا رفته بود تهران.یه روز که با سحر رفته بوده بیرون سحر یه لباس عروسی که 3 میلیون تومن بوده رو بهش نشون می ده و می گه بابا این گرون ترین لباس عروس تهرانه!بعد بابا هم یه نگاه به لباس عروسه...یه نگاه به سحرمی اندازه و می گه...
سوال3.پدر در این لحظه به سحر چی گفت؟
1)اوه!کی بره این همه راهو! 2)حالا تو فعلا به فکر درست باش!
3) دوباره اُ مای گاد! 4)می خرم برات!

