تبليغاتX
چشمک بزن ای آلبالو!

چشمک بزن ای آلبالو!

می خواستم بگویم «گفتن نمی توانم»/آیا همین که گفتم یعنی همین که گفتم؟

شما می دونین نطفه ی جوجه  کجاست؟

تو زرده...یا سفیده؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:10  توسط نگار یاریان  | 

                                             

قبلا خیلی برای بچه ها فیلم می ساختند...

زمان کودکی من فیلم های مخصوص بچه ها کم بود ولی نه به اندازه ی الان...

درواقع الان تقریبا هیچ فیلمی ساخته نمی شه...

دنیای شیرین دریا یادتونه؟

مسعود رسام چند روز پیش رفت...                         

دیگه واقعا کی می تونه فیلمی مثل دنیای شیرین دریا بسازه؟

....

مسعود رسام با فیلم هاش همه ی ما رو خوشحال می کرد...

حالا شما هم هر کاری که فکر می کنین باعث خوشحالی روحش می شه انجام بدید...

دعا...صلوات...نماز یا هر کاری که دوست دارین...فقط یادتون نره برای اینکه خوشحال تر بشه لبخند بزنین....

مرسی!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:52  توسط نگار یاریان  | 

ما چند شب پیش تو خونمون مهمون داشتیم!

من و هدیه تو اتاق نشسته بودیم که هدیه بلند شد بره روم به دیفال(!) دست به آب!تا در اتاق رو باز کرد شروع کرد به کشیدن جیغ های بنفش پی در پی!من بیچاره هم قلبم ایستاد تا نیم دقیقه دستم رو قلبم بود و نفس نفس می زدم...

من:چی شده؟مرگ!چرا جیغ می زنی؟

هدیه:مارمولک تو هال بود!اندازه ی کف دست بود...(جیشش هم در اثر ترس داشت می ریخت!)

منم بلند شدم زنگ زدم به مامانم:الو!سلام میترا!ببین یه مارمولک اومده خونه ی ما!چی کار کنیم؟گفت برو یه پارچه بگیر بنداز روش بگیرش!بابا من تخ...(این جا داشتم یه سوتی عظیم می دادم!)من جرات ندارم!میترا:تو که 7 تا مارمولک داری؟بازم می ترسی؟خب اگه دیدی نمیشه زنگ بزن حاج خانوم بیاد!

پا شدیم رفتیم تو هال!داشتیم وسایل تو هال رو یکی یکی جمع می کردیم می بردیم تو اتاق که بفهمیم مارمولکه زیر کدومشون رفته!فقط خدا خدا می کردیم از رو سفره مون رد نشده باشه...(چون ما سفره مون رو هیچ وقت جمع نمی کنیم!)هدیه اومد لپ تاپش رو برداره ببره که یهو مارمولکه از زیرش پرید بیرون!هدیه هم لپ تاپ رو پرت کرد زمین!فلش من هم که بهش وصل بود به خاطر این ضربه کج شد!مارمولک بیچاره از ترس یورتمه زنان پرید تو آشپزخونه!من و هدیه هم جیغ زنان پریدیم تو اتاق!(این جا دیگه جیش هدیه رسما داشت می ریخت!)

تو اتاق که بودیم گفتیم یه ذره جیغ بزنیم بلکه دوباره حاج آقا بیاد بپرسه چه خبره؟دیدیم نه خبری نیست!

این بود که من زنگ زدم خونه شون!یه پسر جوون با لحن بسیار ملایم و مهربون:جانم؟بفرمایید؟من با عصبانیت:حاج خانوم هست؟الو حاج خانوم سلام مارمولک اومده خونه مون می شه بیاین بگیرینش؟حاج خانوم:والا آخه ما هم می ترسیم!!!!من:حاج خانوم!تورو خدا ما تو اتاق زندانی شدیم!اون:باشه الان با امیر میام پایین!

5 دقیقه ی بعد من و هدیه چادر رنگی سرمون!عین خاله سوسکه! در انتظار حاج خانوم و امیر جلوی در!(هدیه هم در حال وول وول زدن!)

امیر:مارمولک که ترس نداره...مارمولکا از آدما می ترسن...حاج خانوم:اصلا کاری نداره باهاتون...ما الان یه مارمولک مدت هاست که تو اتاقمونه!!!

امیر22 یا 23 سالشه!(در حالی که گارد گرفته بود و رفت پشت مامانش قایم شد):مامان مامان این جاست! حاج خانوم هم در حالی که داشت با جارو می زد تو سر مارمولکه در نهایت آرامش انگار که داره با مارمولکه مذاکره می کنه می گفت:پدر سگ!!!!پدر سوخته!!!بی شعور!!!!!!!!!!!!!

خلاصه مارمولک بی نوا رو با دم جدا شده انداختنش تو 2تا پلاستیک و گذاشتنش بیرون!

هدیه هم به مامانش زنگ زد که جریان رو براش تعریف کنه داشت سوتی می داد خفن!گفت:آخه این مارمولک کثافت و لاش....لامصب!!!!اندازه ی کف دست بود...

این دفعه به خیر گذشت که هدیه خودش رو خیس نکرد!ولی قراره از این به بعد پوشک بذاریم براش!چون حادثه که خبر نمی کنه...شاید مهمون بعدی مون قورباغه بود!

امیر اولین بار بود ما رو می دید!این بود که زیر چشمی ما رو خورد!آقا مثلا اومده بود مارمولک بگیره!البته هدیه هم کم نیاورد!انقدر نگاش کرد که اون بدبخت از رو رفت و سرش رو انداخت پایین!

پ.ن:تا 3 صبح جریانات دیگه ای هم اتفاق افتاد و ما به قدری خندیدیم که من تاصبح از قلب درد مردم! بعدا تعریف می کنم چی شد!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:19  توسط نگار یاریان  | 

ما بیشماریم....

                     ما می توانیم....

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:37  توسط نگار یاریان  | 

 

درود!

ما این هفته برنگشتیم شاهرود این بود که حاج خانم فکر می کرد ما غذا نداریم هی برامون غذا میاورد!لوبیا پلو، قرمه سبزی...البته از غذای یه نفر بیشتر از دو نفر کمتر!این بود که خیلی به ما می چسبید!هنوز حاج خانم غذا رو نداده دستمون خورده شده بود...

 

همیشه سر کلاس فیزیک پزشکی من و هدیه و مرضیه میشینیم جلوی پسرا!داداش پور و مهدی هم پشتمون!وسط کلاس داداش پور می خواست به هدیه گوشیش رو بده که بذاره رو تریبون...حدس بزنین هدیه رو چه جوری صدا زد؟

"خانوم!خانوم!خانوم!حاج خانوم!!!!!"هدیه هم دقیقا وقتی گفت حاج خانوم برگشت!

بابای هدیه از تهران داشت برمی گشت شاهرود سر راه اومد لباس های کثیف و ظرف های اضافی ما رو با خودش برد شاهرود!بعد فرداش مامانم زنگ زد گفت:نصف ظرفها رو که ندادین!یه ظرف رو خودشو دادین درشو ندادین!یه ظرف رو درشو دادین خودشو ندادین!یه ظرف رو هم خودشو دادین هم درشو!منتها درش مال خودش نیست!

 

این هفته که نرفتیم شاهرود نونمون تموم شد!این بود که رفتم بیرون خرید!برای اولین بار!رفتم نانوایی!حالا آدرسشم بلد نبودم رفتم تو یه میوه فروشی گفتم حاج آقا نانوایی کجاست؟اونم شروع کرد با لهجه ی غلیظ سمنانی توضیح دادن!منم که هیچی نفهمیدم!خلاصه نانوایی رو پیدا کردم!تو صف به غیر از یه پیرزن هاف هافو همشون مرد بودن!این قدر نگاهم کردن دیگه چیزی ازم نموند!آخر سر یه آقای مهربون هم بهم کمک کرد نون ها رو بذارم رو هم تا کنم آخه چون داغ بود من هر کدوم می گرفتم می نداختمش!ولی خوشم اومد!شدم نان اور خونه!دارم مرد میشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:55  توسط نگار یاریان  | 

درود!

امروز اولین جلسه ی عملی مون بود....رفتیم شهمیرزاد!آخه آزمایشگاهمون اون جاست:کار با میکروسکوپ!خوب بود...یکی از پسرا لام انگل شتر رو شکوند!استاد هم اسمش رو داد آزمایشگاه گفت اگه لام انگل شتر نیاورد فارغ التحصیلش نکنین آخه من یه عالمه لگد خوردم تا تونستم این لام رو درست کنم...

مهدیار دلکش هم مثل من دامپزشکی قبول شده البته مشهد!به اونا 19 واحد دادن به ما 16 تا!هاهاهاهاهاها...

 شکیبا هم به جمله ی معروفش یه چند تا کلمه ی دیگه اضافه کرده!وقتی توچولو بودم یه پیشبند توچولو داشتم که توش تف می کردم الانم گذاشتم تو پلاستیک!تازه امدیم از زیر زبونش حرف بکشیم!پرسیدیم مامان بزرگ بابا بزرگت راجع به ما چی می گن؟چنان نگاه عاقل اندر سفیهی به انداخت که...جالب ایجاست که سریع هم بحث رو عوض کرد!

دیگه جونم براتون بگه رفتم تو کار مارکسیسم و کمونیسم و...!دارم یواش یواش خل میشم!

پنجشنبه ی هفته ی آینده هم عملی جانور شناسی داریم...باید روپوش بپوشیم!به سفید پوشان محبوب جامعه پیوستیم!

ما یه ذره هنر نمایی هم کردیم!می تونین عکسش رو تو فیس بوک ببینین!که البته مداد چشمم تموم شد!

 و دیگر هیچ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:22  توسط نگار یاریان  | 

درود!(جدیدا سعی می کنم به جای سلام استفاده کنم که مثلا فارسی تر حرف زده باشم!)

یه ذره از دانشگاه بگم خوبه!

هدیه دوست دبیرستانمه!2سال و نیم تو یه نیمکت میشستیم!حالا هم با هم قبول شدیم و تو خونه دانشجویی 2 نفری داریم حالشو می بریم!

یه کلاس 29 نفری هستیم!یعنی اولش 30 نفر بودیم ولی یکی از دخترا انصراف داد و حالا شدیم 20 تا دختر و 9 تا پسر!سال بالایی هم که نداریم!خودمونیم و خودمون!

هنوز درست حسابی اسم بچه ها رو یاد نگرفتیم وقتی می خوایم در بارشون حرف بزنیم میگیم:اون پسره که روز ثبت نام بهش خودکار دادیم!عباس!اونی که با عباس دوسته!داداش پور!حیدریان!لاغره!بهرام!اون پسره که ابروهاشو برداشته!مهدی!(راجع به دخترا هم اصلا حرف نمی زنیم!)

بعضی از پسرامون یه خرده بی جنبه ان!ولی جدیدا دارن خوب میشن!این دفعه سر کلاس فیزیک پزشکی کلی باهم خندیدیم!

صاحبخونمون یه خانم و آقای مسن هستن!دخترشون طبقه ی بالا می شینه ما هم طبقه ی پایین(یعنی زیر زمین) یه نوه هم دارن که 4سالشه و اسمش شکیباست و گاهی میاد پیش ما و فقط از توچولوایاش تعریف می کنه:وقتی توچولو بودم یه پیش بند توچولو داشتم که توش تف می کردم!(یه بار یه ربع پیشمون بود از اول تا آخر همینو تکرارکرد!)

یه درخت انجیر تو حیاط داریم که حاج آقا همیشه داره باهاش ور می ره!نمی دونم باش چی کار میکنه که 24 ساعته تو حیاطه!هی هم برای ما انجیر میاره!

یه بار شب منو هدیه همدیگرو قلقلک دادیم و کلی جیغ زدیم یهو حاج آقا داد زد نگار خانوم نگار خانوم!چی شده دخترم؟گفتم هیچی حاج آقا شوخی میکردیم!گفت آهان فکر کردم سوسک دیدین!

خلاصه خیلی هوامونو داره!گاهی هم به من میگه نگین خانوم!جالب اینجاست که به هدیه میگه خانوم رحیمیان!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:37  توسط نگار یاریان  |