سلام!فعلا حوصله ی توضیحات راجع به یه سالی که گذشت رو ندارم اون باشه واسه پست بعدی فعلا این یکدونه شعر رو داشته باشین تا بعد ! راستی از همه ی کسایی که در بود و نبود من اومدن و برام کامنت های محبت آمیز گذاشتن بی نهایت ممنون!محبت شون رو فراموش نمی کنم ! مخصوصا محسن و !
این شعره هم ایده اش یه جورایی مال علی مرسلیه! خودم گفتم که نیاد مچ بگیره !
پیرهن من تنگ است
دکمه اش وا مانده
کفشهای کهنه ام
پشت سرم جا مانده
شلوارم ...نه!شلوارک
کهنه و فرسوده است
بس که تنگ است و کوتاه
آبرویم برده است
جورابم سوراخ است
چند جایش وصله
وای وای آبکش را
دستش از پشت بسته
آه من در فکرم
که لباسی پوشم
شیک و آراسته شم
که بگن شیک پوشم!
امان از جیب تهی
چون که مجبورم آه
بپوشم من بعد از این
لباس جدید شاه!
29/3/1388

