تبليغاتX
چشمک بزن ای آلبالو!

چشمک بزن ای آلبالو!

می خواستم بگویم «گفتن نمی توانم»/آیا همین که گفتم یعنی همین که گفتم؟

سلام!فعلا حوصله ی توضیحات راجع به یه سالی که گذشت رو ندارم اون باشه واسه پست بعدی فعلا این یکدونه شعر رو داشته باشین تا بعد ! راستی از همه ی کسایی که در بود و نبود من اومدن و برام کامنت های محبت آمیز گذاشتن بی نهایت ممنون!محبت شون رو فراموش نمی کنم ! مخصوصا محسن و !

این شعره هم ایده اش یه جورایی مال علی مرسلیه! خودم گفتم که نیاد مچ بگیره !

 

پیرهن من تنگ است

دکمه اش وا مانده

کفشهای کهنه ام

پشت سرم جا مانده

 

شلوارم ...نه!شلوارک

کهنه و فرسوده است

بس که تنگ است و کوتاه

آبرویم برده است

 

جورابم سوراخ است

چند جایش وصله

وای وای آبکش را

دستش از پشت بسته

 

آه من در فکرم

که لباسی پوشم

شیک و آراسته شم

که بگن شیک پوشم!

 

امان از جیب تهی

چون که مجبورم آه

بپوشم من بعد از این

لباس جدید شاه!

 

                                         29/3/1388

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:50  توسط نگار یاریان  |