به بن بست بر خوردم...حالم خرابه...دوست دارم یه قبر پیدا کنم برم توش بخوابم و تا آسمون هم روم خاک بریزن که دیگه دست هیچ کس بهم نرسه...از آدما متنفر شدم...از همه بدم می یاد...نمی دونم چه امیدی تو دل من احمقه که همه چیز رو ول نمی کنم ...نمی دونم...
بوی گند تعفن افکار پوسیده ام جدیدا که به مشامم می خوره احساس های مرموزی بهم دست می ده و مطمئن می شم یک خبرهایی هست،یه اتفاق هایی داره دور و برم می افته ولی من ساده مثل کبک سرم رو کردم زیر انبوه برف و حاضر نیستم ببینم دور و برم واقعاچه خبره...
بزرگ شدم ولی فقط به اندازه ی علف های هرز!
هنوز تحمل خیلی چیزا رو ندارم ولی بعضی ها خیال می کنن دارم...شاید هم می دونن من هنوز همون علف کوچیک و بی فایده ی ته باغچه ام...ولی خب به چه درد می خورم هان؟منم له می کنن به راحتی آب خوردن...به راحتی له کردن مورچه (البته برای اونا)...ککشون هم نمی گزه...
خلاصه این که کرکره ها پایین...دیگه نمی تونم بنویسم...عمرا...انگاری همه ی ابرهای عالم تو اتاق من جمع شدن و حالا حالاها خیال ندارن رفع زحمت کنن...پس بذار ببارن...ببارن بلکه این علف هرز بزرگتر بشه...
خداحافظ همه ی دوستانم....
برام دعا کنین...
برای اینکه عقلم برگرده سر جاش...
برای کنکور...
برای این دنیای بیمار هم دعا کنین...از همه بیشتر نیاز داره...
