با احترام به روح فروغ فرخزاد
کسی به فکر حمام نیست...
کسی به فکر شست و شو نیست
کسی نمی خواهد باور کند که آب خانه ی ما سرد است
که قلب خانه در سرما فسرده است
که ذهن خانه دارد آرام آرام از خاطرات آب گرم تهی می شود!
و حس گرما انگار
چیزی مجرد است که در ذهن خانه پوسیده است
هوای خانه ی ما سرد است
بخاری خانه ی ما در انتظار فس فس گاز فراموش شده
خاموش شده است
و لوله های گاز خانه ی ما خالی است
و ساکنان یخ زده ی خانه از سرما به خواب می روند
و از میان پنجره های بخار گرفته ی خانه
شب ها صدای تیلیک تیلیک دندان می آید
هوای خانه ی ما سرد است
پدر می گوید : گازی وجود ندارد
من سعی خودم را کردم و با المک ور رفتم
و در زیر کرسی از صبح تا غروب
یا کتاب همشهری می خواند یا گلستان سعدی!
پدر به مادر می گوید : لعنت بر هرچه المک و هرچه رگلاتور
وقتی که گاز نباشد چه فرق می کند که المک درست باشد یا المک درست نباشد
برای من گرمای کرسی کافی است
مادر تمام زندگیش فکر کردن به غذای فرداست
و در آستان وحشت بی گازی
مادر همیشه دنبال غذاهای آماده می گردد
و فکر می کند که اجاق برقی برای پخت یک غذا کافی نیست
مادر تمام روز به شستن ظرف ها با آب سرد فکر می کند
و ها می کند به انگشتانش
و ها می کند به تمام دستش
و ها می کند به خودش
مادر در انتظار ظهور گاز است و گرمایی که نازل خواهد شد
برادرم به خانه می گوید یخچال بزرگ
و به تعطیلی مدرسه ها می خندد
و از روزهای هفته که به خاطر بی گازی
تعطیل اعلام می شود شماره برمی دارد
برادرم سرما را دوست دارد
و خوبی سرمای خانه را در تعطیلی مدرسه ها می داند
و خواهرم که خانه شان گاز داشت
و گرمای قلبش را وقتی که ما سردمان بود به ما هدیه می کرد
و گاه گاه خانواده ی ما را به حمام و آب گرم مهمان می کرد...
او خانه اش در آن سوی کشور بود
او در میان خانه ی گرمش با لباس های تابستانی
در پناه گرمای بخاری گاز سوزش
و زیر دوش آب گرمش آوازهای سوزناک می خواند و برای ما غصه می خورد
او هر وقت که به دیدن ما می اید و تنش از سرمای خانه می لرزد زیر 3 تا پتو می رود
او هر وقت که به دیدن ما می آید با خودش پتو می آورد
هوای خانه ی ما سرد است...هوای خانه ی ما سرد است
از پشت در صدای هوهوی باد می آید
همسایه های ما همه
به پنجره های خانه شان پرده های کلفت وصل کرده اند
وبی آنکه خودشان بخواهند در خانه های سردشان زندانی اند
سرمای خانه ی ما شدید است
من از زمانی که گرمای خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه بخاری
و از تجسم بی گازی این همه خانه می ترسم
من مثل یک بچه ی سرمایی که گرمای خانه را
دیوانه وار دوست دارد سردم است
و فکر می کنم که آب گرم کن را می شود به بیمارستان برد
من فکر می کنم...
من فکر می کنم...
من فکر می کنم...
که قلب خانه در سرما فسرده است
که ذهن خانه دارد آرام آرام
از خاطرات آب گرم تهی می شود!