چند روز پیش یاد بچگی هام افتادم که مامانم قبل از خواب برام قصه می گفت...
یا قصه ی شنگول و منگول یا قصه ی خاله سوسکه...الان که فکر می کنم می بینم خاله سوسکه چقدر خاطرخواه داشته ، دختره ی سیاه سوخته...با اون قیافش یه روز چادر گل گلی اش رو سرش می کنه و می ره بیرون و هر مذکری(!) می بینتش ازش خواستگاری می کنه!!!چقدر هم خر بوده از همه می پرسیده :اگه من زنت بشم وصله ی تنت بشم یه روزی که دعوامون بشه منو با چی می زنی؟ نمی پرسیده خونه داری؟ماشین داری؟درآمد ماهیانه چقدره؟...
آخر سر هم به دم نرم و نازک موش رضایت می ده .و ... بادا بادا مبارک بادا...مامانم هر وقت به قسمت عروسیش می رسید می گفت خلاصه همه ی حیوونا هم تو عروسیشون بودن نگار هم بود و کلی هم رقصید!
نمی دونم چرا به خاطر این حرف این قدر ذوق می کردم شاید چون توی یک داستان بودم این قدر کیف می کردم ... البته در این شکی نیست که همه ی دختر بچه ها عاشق رقصیدند...گفتم رقص یاد یه خاطره افتادم ...
البته خودم که یادم نیست ولی مثل این که وقتی بچه بودم مامانم و دوستاش با هم می رن مشهد من رو هم با خودشون می برن یه روز که می رن زیست خاور انگار اون جا یه آهنگ شیش و هشت گذاشته بودن منم بی جنبه می رم وسط و حالا نرقص کی برقص!!!
مردم هم میان جمع می شن دورم و برام دست می زنن!تازه مامان اینا هم رفته بودن اون ورتر ایستاده بودن و از دور ماجرا رو نگاه می کردن که نه این بچه ی ما نیست...!!
خلاصه این هم از بچگی ما...آه کودکی کجایی که یادت به خیر...
یادم نیست کی بود ولی یه نویسنده ی مرد گفته بود: من هنوز کودک درونم زنده است ...می بینم که آقایون هم بعله...!!!
خلاصه منم فکر می کنم که کودک درونم هنوز زنده است (خدا مرگم نکنه منم بله؟!!)