تبليغاتX
چشمک بزن ای آلبالو!

چشمک بزن ای آلبالو!

می خواستم بگویم «گفتن نمی توانم»/آیا همین که گفتم یعنی همین که گفتم؟

 

پشت خرمن های گندم ، لای بازوهای بید

آفتاب زرد ، کم کم رو نهفت.

بر سر گیسوی گندم زارها

بوسه ی بدرود تابستان شکفت.

ï

از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم

گر به هر سو ، خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید...

ï

این همه شهد و شکر از سینه ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست...

 

 

راستی را ، بوسه ی تو ، بوسه ی بدرود بود؟

بسته شد آغوش تابستان؟

                                خدایا ، زود بود!

 

                                    فریدون مشیری

                                                      از کتاب:بهار را باور کن (نشر چشمه)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:3  توسط نگار یاریان  | 

به خاطره هر لقمه غذایی که می خورم منو ببخش...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:42  توسط نگار یاریان  | 

چند روز پیش یاد بچگی هام افتادم که مامانم قبل از خواب برام قصه می گفت...

یا قصه ی شنگول و منگول یا قصه ی خاله سوسکه...الان که فکر می کنم می بینم خاله سوسکه چقدر خاطرخواه داشته ، دختره ی سیاه سوخته...با اون قیافش یه روز چادر گل گلی اش رو سرش می کنه و می ره بیرون و هر مذکری(!) می بینتش ازش خواستگاری می کنه!!!چقدر هم خر بوده از همه می پرسیده :اگه من زنت بشم وصله ی تنت بشم یه روزی که دعوامون بشه منو با چی می زنی؟ نمی پرسیده خونه داری؟ماشین داری؟درآمد ماهیانه چقدره؟...

آخر سر هم به دم نرم و نازک موش رضایت می ده .و ... بادا بادا مبارک بادا...مامانم هر وقت به قسمت عروسیش می رسید می گفت خلاصه همه ی حیوونا هم تو عروسیشون بودن نگار هم بود و کلی هم رقصید!!خودمم

نمی دونم چرا به خاطر این حرف این قدر ذوق می کردم شاید چون توی یک داستان بودم این قدر کیف می کردم ... البته در این شکی نیست که همه ی دختر بچه ها عاشق رقصیدند...گفتم رقص یاد یه خاطره افتادم ...

البته خودم که یادم نیست ولی مثل این که وقتی بچه بودم مامانم و دوستاش با هم می رن مشهد من رو هم با خودشون می برن یه روز که می رن زیست خاور انگار اون جا یه آهنگ شیش و هشت گذاشته بودن منم بی جنبه می رم وسط و حالا نرقص کی برقص!!!بازم خودمم!مردم هم میان جمع می شن دورم و برام دست می زنن!تازه مامان اینا هم رفته بودن اون ورتر ایستاده بودن و از دور ماجرا رو نگاه می کردن که نه این بچه ی ما نیست...!!

خلاصه این هم از بچگی ما...آه کودکی کجایی که یادت به خیر...

یادم نیست کی بود ولی یه نویسنده ی مرد گفته بود: من هنوز کودک درونم زنده است ...می بینم که آقایون هم بعله...!!!

خلاصه منم فکر می کنم که کودک درونم هنوز زنده است (خدا مرگم نکنه منم بله؟!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:11  توسط نگار یاریان  |