ما جمعه ی این هفته رفته بودیم اردو!با بچه های کاردانی و کارشناسی!بی نهایت خوش گذشت...جای همه خالی!
از اونجایی که اتفاقا یه مهمون خیلی عزیز هم داشتیم اونم با خودمون بردیم اردو!خواهرم سحر اومد سمنان و یه شب خونه مون بود!
از اردو براتون بگم!
1.تو ماشین یکی از دخترا که مسئول بود پا شد شروع کرد صدقه جمع کردن تازه زنگ زد به اون یکی ماشین و به اون آقای پشت خط گفت یکی بلند شه صدقه جمع کنه!!!!
خب همه باید سالم می رسیدن!!!
2.رفته بودیم پرور!یه روستای خالی از سکنه نزدیک شهمیرزاد.هوا بی نهایت سرد بود...در واقع سورت سرمای آبان بیداد می کرد!و چه سرمایی...چه سرمایی!

ما هم که بی لباس!از 5 صبح که از خونه زدیم بیرون تا 5 عصر که وارد خونه شدیم لرزیدیم و دندونامون تیلیک تیلیک به هم خورد...ولی بهمون یه آش داغ دادن که خیلی چسبید!اینم عکسش!سحر که می خواست از این کاسه آشه عکس بگیره بهش گفت:1!2!3!

فکر کنم سرما خیلی به خواهرم فشار آورده بود...

3.سمنانی ها یه عادتی دارن بدین شرح:وقتی می ری مغازه ازشون خرید کنی فروشنده ی محترم خرید شما رو تو نایلکس نمی ذاره!باید هر دفعه بهشون یاد آوری کنی!مثلا هدیه یه با رفته بود مام و کش و گیره(فکر کنین چه چیزای کوچولویی)خریه بود پسره گرفته بود همین جوری اینا رو گذاشته بود کف دستش!
خلاصه...پا شدیم بریم کوه...دیدیم دارن به هر کسی یه پلاستیک می دن که توش یه چیپسه!گفتم یا زهرای مرضیه!این سمنانی ها هیچی رو نمی ذارن تو پلاستیک اون وقت یه چیپس رو گذاشتن تو پلاستیک درش رو هم منگنه زدن!!!
البته بعدش فهمیدم کنار چیپس برامون تخمه هم گذاشتن!اتفاقا تخمه ی خونم اومده بود پایین!
4.یکی از پسرا که اون جا مسئول بود یه بلند گو مثل مال سبزی فروش ها داشت...موقعی که داشتیم می رفتیم کوه رفت جلوی در باغ و داد زد:هیچکس داخل نمونه،همه بیان برن تو!!!
5.از اون جایی که پنجشنبه بارون اومده بود کوه گل گل بود و ما که می رفتیم بالا هر لنگمون شده بود 2 کیلو!بالای کوه هم کلی بزن برقص کردیم...فکر کنین!استادمون هم رقصید!!!

از کوه که میومدیم پایین یکی از پسرا که پایین تر از ما بود با لهجه ی غلیظ اصفهانی داد زد:خانوما!اصلا نگران نباشین!من این پایین ایستادم شما خوردین زمین هرهر بهتون بخندم!
6.از کوه که برگشتیم من نشسته بودم روی فرش ولی نمی دونم چرا زیرم گرم نمی شد!چشمتون روز بد نبینه از جا که بلند شدم دیدم زیرم خیس بوده و من حالیم نشده!مانتوم در اون لحظه دیدنی بود!خلاصه بدو بدو در حالی که هدیه پشتم راه میرفت که مانتوم دیده نشه پریدم تو اتاق!آفتاب خیلی ضعیفی از پنجره می تابید تو اتاق منم به روی شکم خوابیدم رو زمین جوری که اون قسمتی که خیس بود تو آفتاب قرار بگیره بلکه زودتر خشک شم!پسرای بی تربیت هم که از کنار پنجره رد می شدن یه نگاهی به من می کردن و پخ می زدن زیر خنده!!!عکسش خیلی ناجوره وگرنه می ذاشتم ببینین!

7.ما و چند تا از پسرای خیلی بامزه مون یه آتیش درست کرده بودیم و ایستاده بودیم دورش و سیب زمینی کباب می کردیم!یه سری دیگه از پسرا یه 200 متر دورتر از ما آتش روشن کرده بودن و با موبایل آهنگ گذاشته بودن و موبایل رو گرفته بودن جلوی بلند گو و داشتن به شدت می رقصیدن!یکی از پسرایی که پیش ما بود هی زنگ می زد به همون موبایل و هی پارازیت می انداخت!رقصشون رو هی به هم ریختیم!کلی فاز داد!
8.نمی دونم دقیقا چند نفر بودیم ولی خیلی زیاد بودیم...استادمون همه رو جمع کرد و ازمون عکس گرفت...وقتی همه پخش و پلا شدیم داد زد عکس خراب شد!یکی از پسرامون گفت:هرکسی جای خودشو پیدا کنه همون جا وایسه که عکس بگیریم!!!
9.تو باغی که بودیم چند تا گوسفند و مرغ و خروس هم بود،یکی از این گوسفندا خیلی اجتماعی بود همش پیش ماها بود!وقتی هم می خواستیم ازش عکس بگیریم بدو بدو میومد طرف دوربین!اینم من و اون با هم!می بینین چه جوری زل زده به دوربین!می بینین؟حامله ست!!!

10.تو راه برگشت ما جلوی اتوبوس بودیم پسرا هم ته اتوبوس نشسته بودن. من پفک در آوردن که بخوریم پسرا شروع کردن داد زدن که پفکی پفک رو بده!ما هم پفک رو فرستادیم عقب!بعد شروع کردن داد زدن:پفکی مچکریم!اونا هی داشتن تشکر می کردن منم که پشتم بهشون بود دستم رو بردم بالا شروع کردم تکون دادن!یکیشون گفت:بندری هم بلدی؟منم شروع کردم دستم رو بندری تکون دادن!یکهو اون پشت هلهله و ولوله ای راه افتاد که...چند دقیقه بعد شروع کردن داد زدن که :پفکی چیپس هم داری؟منم یه چیپس تو کوله ام بود پرت کردم براشون!باز اون پشت هلهله و ولوله شد!چیپسی مچکریم!چیپسی ترشک داری؟چیپسی آدامس موزی داری؟خلاصه خیلی خوش به حالشون شده بود!آخری هم شروع کردن دعا خوندن:خدایا اساعه بر کمر همه ی ما بزن!خدایا شهدای ما را ببخش و بیامرز!(فکر کنم ادامه ندم بهتر باشه!)
پ.ن1:دیگه بیشتر از این حال ندارم بنویسم...
پ.ن2:قبلا فکر می کردم کسی وبلاگم نمیاد که تعداد کامنت ها این قدر کمه...ولی جدیدا به هر کی می رسم راجع به متن هایی که می نویسم یه چیزایی بهم میگه!ای تنبل ها!



